روز را کاویدم و به شب رسیدم
چرا شب را هرچه میکاوم به صبح نمیرسم
شاید صبح است و روی آفتاب را حجاب کشیده اند
اما نه، چشمان من در انتظار تو کم سو گشته اند
شاهدم گلهای پژمرده در کنار پنجره است
که در انتظار بهــــــــــــــــــــــــــــــــــار،
زمستان غــــم گرفته را بست نشسته اند ...
برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 19:38
نشان تورا میپرسم از کوچه های بی نشان
آنجا که منزلگاه باد های سرد است
آنجا که بهار در باغچه هایش احساس غربت میکند
خاک سرد وبی روحش کم از خاک گورستان نیست
من در پی قاصدک نوروز اینجا آمدم
ای کاش می پرسیدم از کفشهایم
آیا کسی در انتظار من چشم بدر مانده باشد
بس که در راه ماندیم مقصد یادمان رفت
عمری سفر کردیم و مسافر بودیم
در عشق وطن جلای وطن گشتیم
افتخار کردیم که سربازیم و در بازی شطرنج
ماهم کاره ای هستیم ...
برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 19:38
چرا کسی حالی از بوتۀ رسته در کنار جاده نپرسید
یا از سنگ خفته در آغوش آن،
چرا کسی نپرسید حالی از تیر ایستاده در کنار خیابان
و یا از سار خسته و تنها نشسته بر آن
از دانه های برف رقصان به زیر نور چراغ،
کسی نپرسید داستان شب پر غصه را
بگذار من بگویم قصۀ این دل دردمند را
که به آواز هر پرنده در سوگ بهار،
سالها گریسته ام ...
برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 19:38
نفس هایت را بشمار تا بدانی
همگان به هوای تازه محتاجند
چشمایت را سوی آفتاب ببـــر
تا بدانی که خورشید بر همــه
لبخند میزند، یعنی جهـــــــــان
مال همگان اســــــــــــــــــــت ...
برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 19:38
اگر چشمانت رو به آسمان باشد و
دستانت به کار، یقین بدار که دعایت
مستجاب خواهد شد که اگر غیر از
این باشد جز حسرت و خماری تو را
نصیبی نخواهد بود ...
برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 19:38
این شبها وقتی باد قطره های باران را با خود به
شیشه میزند همۀ خاطره ها در تیک تاک ساعت
قدیمی زنده میشود ...
برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 19:38
کودکی ام جا مانده در ورقهای کتاب درس
یا در میـان خطهای آبی و قرمز توپ راه راه
یا که در بین چروکهـــــــــــای عکس وارفته
همان عکس من و رفیق دیـــــــــــــــرینم
جوانی ام گم شده در پیچ و خم کوچه های امیــد
و چه راحت باد می برد اکنــون لحظه های پوچ مرا
و روزگار خط میکشد از پیش گامهای خستۀ من تا
لب گور، و اینگونه به اتمام میرسد زندگی آدم امروز ...
برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 19:38
کاش میشد آن لحظۀ آرامش را
به کنار باغچۀ ریحان دوباره می دیدم
یا دل کندن برگ از شاخۀ خشکیده در بادخزان را
کاش میشد دوباره ببویم کوچۀ خاکی را هنگام بهار
کاش میشد بهانه کنم خوردن توت را و بتکانم شاخۀ آن را
کاش میشد بنویسم مشقهایم را از نو در یک شب بارانی ...
برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 19:38
برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 19:38
سنگی که از آسمان بسوی زمین میآید برایش چه فرقی دارد
که انسان باشی یا دایناسور و ما که کاری از دستمان برنمی آید
چه تفاوت داریم با دایناسورها، ضعیف همیشه ضعیف است و محکوم فنا
خواه موجود غول پیکری چون دایناسور باشد یا دانشمند نحیفی چون انسان
وقتی جرم لاشعوری مثل یک شهاب میتواند موجود باشعوری چون انسان را
براحتی از گیتی حذف نماید این شعور و علم و دانش به چه کار میآید
آیا این اسارت شعور در حصار ماده نیست ...
برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 19:38